خرید بک لینک
بسم الله الرحمن الرحیمالله اکبر..رکوعسبحان ربی العظیم و بحمده...الله اکبر...سجودسبحان ربی الاعلی و بحمده...چشمانم بدنبال ریحانه هست که دارد ازلابلای صفوف جماعت خودش را به آرامی به ما میرساند.با خوشحالی آمیخته با خجالت آمد و کنارمان نشست و به محمد علی نگاه کرد که مشغول بازی جذابش با مهرهاست....بحول الله و قوته ...از بالا تمام حواس نمازم به شکلات صورتی رنگ داخل دستان کوچک اوست که از پیرزن صف اول جایزه گرفته.بازکرد و به تنهایی خورد!!! غمی مانند یک ابشار به یکباره از بالای قلبم میجوشد و تمامش را پر میکند.چرا به محمد علی نداد! او که میداند برادرش چقدر شکلات دوست دارد.درست است که حواسش پی بازیست اما چرا ریحانه آنرا تقسیم نکرد؟! آیا همیشه من باید به او تذکر بدهم که با برادرش نصف کند؟خب اخر من مادرم و عاشق بچه هایم.برای من ریحانه و محمد فرقی که نمیکند.دیدن تک خوری دخترم مرا می رنجاند.واگر ریحان شکلاتش را بدون اینکه من از او بخواهم تقسیم کرده بود حتما حتما جور دیگر برایش جبران میکردم.اصلا میبردمش مغازه و برایش بستنی میخریدم....قنوت..نگاهی به خود میکنم.من هستم و دستانی که خدا سی و اندی سال به او دارایی داده. تو چقدر تک خوری کردی و به دیگران ندادی و آنچه که خدایت به تو رساند را سفت نگه داشتی و با عیال خدا تقسیم نکردی*.که قطعا اگر میکردی بهترش را برایت جبران میکرد بهتر از یک بستنی!!آیا او را ناراحت نکردی؟؟ اینهمه روایت خواندی.اینهمه تذکر شنیدی .اینهمه عقل.این موی سفید.اینهمه سال تجربه عینی که دادی و بیشتر گرفتی ...با خودت چه کردی !!با خدایت چه کردی!؟ربنا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَ ف

برچسب: نویسنده: مهران قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 5:29

بسم الله الرحمن الرحیمتزریقات داروهای شیمی درمانی تمام جانش را سرد کرده .رمق راه رفتن ندارد .با صدایی که از ته چاه میآید میگوید برو سادات جون دیگه مزاحمت نمیشم امروز خیلی اذیت شدی...-کجا برید اینوقت شب.حتما بریم خونه ما من نمیذارم با این حالتون برید خونه-نه باید برم روستا فردا تولد دخترمه حتما باید کنارش باشم و......-باشه بانو میرسونمت+نه عزیزم خیلی دور شما هم خیلی دیرت شده برو بروبا اصرار فراوان دستش رو میگیرم  گویی دو تکه یخ منجمد است.به زور در ماشین مینشانمش.بخاری را برایش روشن میکنم.هوا تاریک شده رانندگی در شب بخاطر انعکاس عینک برایم سخت است.در دلم آشوب است ریحانه تب کرده و از او بیخبرم.صحنه های بیمارستان حالم را دگرگون کرده دیدن بچه های سرطانی همسن ریحانه و محمد علی...دیدن بانوان جوانتر از من که سرطان صورت زیبای جوانشان رو به سالهای بسیار دور پرت کرده..گوش دادن به درد و دلهای این فامیل دور که سرنوشت او را از شمال ایران پرت کرده وسط اینجا آنقدر صاف و مهربان و ساده دل است که همه از محبت و مهربانی اش سوء استفاده میکنند فکر میکنند نمیفهمد اما خوب میفهمد.تک و تنها بدون همراهی و همدلی کسی کیلومترها آمده اینجا تا زندگی را زندگی کند به امید فردای کودکانش.غریب که بود این بیماری هم غریبی را در حقش تمام کرد..........چشمانم اشکان است و صدایم بغض دار.از او میخواهم که استراحت کند و بخوابد تا غم درونم را نفهمد...به دخترش فکر میکنم که مادر مهربانش قرار است فردا با این حال مریضی برایش تولدی کوچک در خانه روستایی نیمه کاره شان بگیرد در ذهنم خنده های دختر را تصور میکنم و مادری که دارد با بغض برایش دست میزند و به خدا میگوید: خدایا هستم عروسیشو ببینم.و تمام

برچسب: نویسنده: مهران قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 5:29

صفحه بندی